سيد محمد باقر برقعى
483
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
آوازهء شاعرى گلزار رُخت پيام فروردين است * صحراى ختن ز عطر تو مشكين است چون ساقهء نورسيدهء نيشكرى * سر تا قدمت عصارهء شيرين است در ظلمت تنهايى و شبهاى فراق * تمثال مباركت مرا تسكين است سرخى رُخم را به طرب حمل مكن * بس درد فراوان به دل خونين است در باغ دلم شكوفهء تاتارت * بهتر ز گل و بنفشه و نسرين است بالين سرم اگر پرستارى نيست * عشق تو مدام بر سر بالين است ارباب حسد در آتش حسرت سوخت * آوازهء شاعرىّ من تا چين است ايثار و جوانمردى و مردمدارى * در مذهب ما رسم و ره ديرين است سيماى قشنگت به دل « كرباسى » * رخشندهتر از ستارهء پروين است گلشن ادبيّات دلم به ياد تو هر شب بهانه مىگيرد * هواى وصل تو را عاشقانه مىگيرد تو آن يگانهاى ، اى بىزوال بىهمتا * كه دل سراغ تو را عارفانه مىگيرد تو خود چه آيتى ؟ اى مرجع مراجع ما ! * كه گفتههاى تو را صد رسانه مىگيرد مگر سرود و غزل آن غزال رام كند * و گرنه در برم آن ترك جا ، نه مىگيرد به كشتزار دلم بذر آرزوهايم * خوشم كه خوشهء امّيد دانه مىگيرد ز برق خندهء من جان من مرو از ره * كه آتشى به درونم زبانه مىگيرد چه كردهايم مگر ما كه تير تركش تو * كمان كشيده و ما را نشانه مىگيرد دلى كه غرق به خون است در سراچهء دهر * كجا ترانه و چنگ و چغانه مىگيرد به سرخى رخ گلگون من مبر حسرت * كه رنگ خون دلى از زمانه مىگيرد به هوش باش ! اگر توسنى كنى اى دل * فلك وجود تو را تازيانه مىگيرد كسى كه خانهء او عاقبت دل خاك است * چه حاجت است به افلاك ، خانه مىگيرد به كورى دل هر بدسگال اهريمن * سرودهام همه جا پشتوانه مىگيرد